شماس یعنی خدمتکار. حال شما شماسی را فرض کن که اربابش به قصر رفته باشد و دیگر هیچ خبری از او نشده باشد. نه کسی در قصر سراغ از او داشته باشد و نه کسی بیرون از قصر دیده باشد او را.
شماس شامی به هزار زحمت، صادقانه و عاجزانه روزهای مرموز و شک برانگیزی که بر او و اربابش، که سفیر رُم بوده تعریف می کند تا بلکه بتواند مقامات پادشاهی رُم را راضی کند به پیگیری حال سفیر و سوال از قصرِ یزید که «چه کردید با سفیرِ ما؟»
اما هرچه شماس تلاش میکند، انگار نه انگار. خبری نیست که نیست. چرا؟ مگر میشود سفیر کشوری باشی و اینطور بیردونشان شوی و هیچکس از کشورت نگوید که کجایی؟ پادشاهت سلامت تو را نخواهد و نپرسد؟ مگر سفیر نبودی؟ به همین راحتی؟!
بیچاره شماسی که در تمام این مدت تلاش داشته اربابش را پیدا کند اما... اما ماجرا اصلا چیز دیگری است. موضوع اربابِ شماس نیست. تمام این داستانها، تمام این رفتوآمدها و حرفوحدیثهایی که تا امروز بوده و تمام آن چیزهایی که از شماس پنهان میکنند، همه به خاطر ارباب دیگری است که یزید میترسد پایش به کوفه برسد و کوفی بر عهد و پیمانش بماند...
از حضرت ارباب (علیه السلام) گفتن و نوشتن افتخاری است و نعمتی است که نوش جان هرآنکه توفیقش یافت باشد. به نظر شما اگر مردم کشورهای دیگر این طور از امام حسین (ع) خبر داشتند و میدانستند و دینشان بسته به او بود، به همین سادگی میگذشتند از او؟ آنهایی که از هر قصه و افسانهشان کتابها نوشتهاند و مینویسند، فیلم ساختهاند و میسازند در برابر کربلا ساکت میمانند؟ پس چرا ما کمتر نوشتهایم؟ کمتر ساختهایم؟ چند رمانِ خوب از کربلا داریم؟ چند فیلم خوب؟ چند اثر داریم که هیئتیهایمان خوانده باشند؟ چند اثر داریم که هیئتیهایمان نوشته باشند؟ پس داریم چه میکنیم؟ نمیدانیم که اگر راویانِ حدیث نباشیم، حدیثی نخواهد ماند و اگر حدیثی نماند آنگونه که بودیم میمانیم و آنگونه که باید بشویم نخواهیم شد. کم نداریم نویسندگانِ خوشقلم و خوشذوق، اما این ذوق چرا به طبعِ کربلا نمیگردد؟
میدانم که ترس داریم و میگوییم کار هرکسی نیست. به راستی هم کار هر کسی نیست اما تا کی با همین بهانهها باید از این مهم دست کشیم؟ چه ایرادی دارد پنجاه اثر نوشته و پنچاه اثر ساخته شود؟ بالاخره از این بین سه کارِ خوب که میتوان بیرون کشید. اما اگر اینگونه که هستیم و نشستهایم، بمانیم چه؟
تنها نویسنده نیست. تقصیر منِ خواننده و مخاطب هم هست که طلب نکردم. وقتی به جای اینکه بخوانم و بخواهم آنچه مرا و فرهنگم را و دینم را حفظ میکند و به نسل بعد از من میرساند، پشت سر هم در کتابخانه و زندگیام ترجمه ردیف کردم و به تفریح و سرگرمی، عاشقانه و جنایی و فانتزی و رئال خواندم، طبیعی است که اینگونه آثاری که باید جهان را تکان بدهد، در پستوی ذهن نویسندهها میخشکد.
افسوس که نمیدانیم، یا نمیخواهیم اینگونه نگاه کنیم که حضرت ارباب (علیه السلام) آخرِ عشق است و عاشقانهای به پایش نمیرسد و اتفاقی که منافقین و کفار رقم زدند آخرِ جنایت است و صد آه که تمام اینها واقعی و حقیقی است، حتی فرشتگان و جنهایی که آمدند برای کمک و بازگشتند. میبنیید؟ تمام آن ژانرهایی که میخوانید، تمام آنهایی که میخواهید، حتی خندهها و اشکهایی که در لابهلای سطرهای رمانهای ایرانی و خارجی به دنبالش هستید اینجا هست.
اما یا نویسندهای چیره دست نیست- که این را قبول ندارم- یا مخاطبانی طالب و عاشق و خواهانِ اثر؛ که گمان میکنم باید این را بپذیریم.
«شماس شامی» مجید قیصری اثر خوبی است. نویسندههای دیگری هم هستند که کارهای خوبی ارائه کردهاند. اما اینها کافی نیست. در بین مردم هم آنچنان که باید، جاری نیست. حیف است ولی. روایت کردن زندگی اهلبیت (علیهم السلام) چیزی نیست که به نام بنده و شما زده باشند. اما حالا که این فرصت را داریم، با این همه منبع و مایه و مضمون و سوژه، که روایتگر باشیم و خواننده، نخوانیم و ننویسیم. بگذارید هشدار دهم شما را به اینکه این نیز از کفتان برود. مبادا زمانی برسد که رمانی جذاب و خواندنی از کربلا و اربابش (ع) به دستتان برسد و بخوانید که ترجمه باشد!
یقین کنید که آن روز هم میرسد. دیر یا زود. اگر منِ نویسنده، منِ خواننده نخواهم، ننویسم و طلب نکنم از نویسنده و ناشر و بازارم؛ آن روز هم میرسد. و آن روز دیگر دست گزیدن و پشیمان شدن هیچ اثر ندارد. بارها به خاطر از کف رفتن میراث و داشتههای فرهنگی و مذهبیمان که کس دیگری آن را در دست گرفت، افسوس خوردیم؛ فایدهای اما نداشت.
هم بنویسیم از ارباب و هم بخوانیم آنچه رنگی از امام حسین (علیه السلام) دارد.
عشق تویی، نور تویی، عاشق و معشوق تویی/ خنده تویی، اشک تویی، دست بگیر از دلِ من
فانوس هایی بر فراز جان، مرتضی شمس آبادی
جان بی جان، مجموعه شعر نو، اثر مرتضی شمس آبادی
جان بی جان، مجموعه شعر مرتضی شمس آبادی